يادمه تمامِ خواب م پر بود از من ى كه نشسته بودم روى انتهايى ترين صندلىِ چسبيده به پنجره ى سمت راستِ بى آر تىُ خورشيد ى كه تمام نورِ گرمُ در بر گيرنده ش رو روى دست هام پهن كرده بود؛ يادمه سرم پر بود، از صداى موسيقى.
پ.ن : ببين كه چقدر دلتنگ شده ضميرِ ناخودآگاه م براى حال ى كه حين اون لحظات من رو پُر ميكنه..
بعد از مواجه شدن با شاخه های درهمُ متعدد در اثنای ملاقات بود فکر میکنم که یکهو یادم افتاد به دست ی که بعد از به عقب کشیدن م به دورم حلقه شد، و صدایی که زیرِ گوش م در نهایت آهستگی گفت که صدای دارکوب بود، نترس.
پ.ن: دیشب بود که اتفاق افتاد این خیالِ معلق و غریب به گمونم، نه؟